برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

کودک من

چهار ماهگی و پنتاوالان

سلام برنا جونم؛ امیدوارم الان که دارم برات مینویسم اصلا درد نداشته باشی و آروم خوابیده باشی. امروز صبح مرخصی ساعتی گرفتم و من و مامانی تو رو بردیم واسه واکسن چهار ماهگیت. صبح که بیدار شدی کلی تو بغلم بودی و با هم بازی کردیم و تو خندیدی . دیشب پیش مامان ناهید موندیم و مامان ناهید هم صبح کلی باهات بازی کرد. میخواستم وقتی واکسن میزنی خودم پیش تو و مامانی باشم که بتونم هم استرس مامانی رو کم کنم و هم مراقب تو باشم، فدای چشمهای خوشگلت بشم . وقتی خانوم پرستار واکسنت رو زد خیلی گریه کردی و زود بغلت کردم و مامان لباست رو پوشید. اصلا دوست ندارم دردت رو ببینم عزیز جونم، امیدورام همیشه سالم و تندرست و برنا باشی پسرک خوب و مهربونم. امیدوارم امشب حالت ...
30 فروردين 1394

اولین ماهگرد برناجونم

سلام برنای عزیزم؛ امروز اولین ماهگرد تو هست ، یعنی امروز یک ماهه که تو اومدی پیشمون ، روز به روز بزرگتر میشی و از اینکه حالت خوبه و سلامتی لذت میبریم. دیروز و امروز خیلی پسرم دلپیچه داره و همش درد داره و این موضوع من و مامان لادن رو نگران میکنه، البته طبیعیه اما ما طاقت گریه کردن و درد کشیدن تورو نداریم برنا جون. امیدوارم این ده روز هم زود بگذره تا تو به چهل روز برسی و دردهات تموم بشه.الهی خودم قربون خنده هات بشم. امشب من و مامان میخوایم بریم یه کیک خوشگل واسه ماهگردت بخریم، ایشاا... زود زود بزرگ بشی تا بتونم ببرمت با هم کیک تولدت رو سفارش بدیم و بخریم و بخوریم. برنا جون دوستت داریم خیلی زیاد. (مامانی و بابایی) ودوباره سلام پسرکم؛...
23 دی 1393

تولد عشقمون برنا کوچولو

سلام برنای عزیزم ؛ به دنیای ما خوش اومدی پسرکم ؛ بالاخره انتظارم به پایان رسید و تو وارد زندگیمون شدی، البته خیلی وقته که تو به زندگی من و مامان لادن پا گذاشتی اما از حالا دیگه حضور گرمت رو احساس میکنیم و لمست میکنیم. 24 آذر 1393 وقتی تو شرکت مشغول کار بودم مامان لادن زنگ زد و بهم گفت که حالش خوب نیست و داره میره بیمارستان، من هم مرخصی گرفتم و اومدم بیمارستان تا قبل از اینکه مامانی بره اتاق عمل، ببینمش، اما 10 دقیقه دیر رسیدم و مامانی تو بخش بستری شد، اما موفق شدم در آخرین لحظه مامانی رو ببینم و بهش بگم که من منتظر هردوتاتون هستم تا برگردید. خیلی نگرانتون بودم، حوالی ساعت 2:10 دقیقه تو به دنیا اومدی و من پشت در اتاق عمل ...
4 دی 1393

پسر کوچولوی من

سلام بابایی، خوبی نفس من؟ جات راحت هست اونجا؟ 2 روز پیش مامان رو بردم دکتر و دکتر بهش رژیم غذایی داد، دارم با مامانی برنامه ریزی میکنم که هفته ای چند روز ببرمش پیاده روی،واسه هر سه تامون خیلی خوبه. چند روزیه دنبال انتخاب یه مدل سرویس برای اتاق خوابت هستیم. مامان کلی عکس پیدا کرد و منم چند تایی پیدا کردم. امروز قراره یه دکوریشن ساز بیاد و در مورد اتاقت نظر بده. امیدوارم بتونیم اتاق کوچیکت رو خیلی خوشگل و مفید بسازیم و طراحی کنیم. دلم برات خیلی تنگ شده عزیز دل بابایی. مراقبت هستیم تا زود بیای پیش ما. دوستت دارم کوچولوی خوشگلم.
30 مرداد 1393

گل پسرمون

سلام پسر خوش تیپ و ناز من، امیدوارم الان که برات مینویسم حالت خوب باشه و جات حسابی گرم و نرم باشه. دلم خیلی خیلی خیلی تورو میخواد. پس کی به دنیا میای تا من بغلت کنم و ببوسمت؟؟؟!!!!!! پسر گلم، مطمئنم تو آینده خیلی خوبی داری، من و مامان لادنت از همین حالا کلی برنامه برات چیدیم. چند ماه اول مامانی خیلی اذیت شد و درد کشید عزیزم، حداقل من شاهد بودم. من و مامانی تورو خیلی دوست داریم، واسه دیدن روی ماهت لحظه شماری میکنم. من و مامان خواستیم برات اسم انتخاب کنیم، دلم میخواد برات یک اسم خوب و قشنگ انتخاب کنیم، مامانت که میگه صدات کنیم برنا، حالا 4 ماه دیگه وقت داریم. امیدوارم هر اسمی برات انتخاب می کنیم خوشت بیاد و درخور وجودت باشه. ...
18 مرداد 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد